تبليغاتX
دل نوشته هاي شاعري تنها

به مناست هفته دفاع مقدس

 جنگ كه بشود تفنگم را بر ميدارم و به شكار انسان ميروم !!!


 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


چيستي شعر از ديدگاه محمدرضا شفيعي كدكني

سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت، پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند...   

محمدرضا کدکنی، مشهور به م. سرشک در نوزدهم مهر ۱۳۱۸ در روستای کدکن که یکی از روستاهای قدبم و کهنسال نیشابور قدیم است، متولد شد.

وی مقدمات علوم دینی از قبیل جامعالمقدمات و کفایه آخوند خراسانی را نزد پدرش میرزامحمد شفیعی کدکنی فراگرفت و پس از ورود به حوزه علمیه خراسان از محضر استادان بزرگ حوزه خراسان از جمله حاج شیخ هاشم قزوینی و ادیب نیشابوری کسب فیض کرد.

پانزده سال از دوران کودکی و نوجوانی م. سرشک مصروف فراگیری علوم قدیمه و آمد و شد به حوزه های علمیه آن روز خراسان شد، او پس از مطالعه دروس جدید و موفقیت در امتحان وارد دانشگاه مشهد شد و در زمره دانشجویان استادان بنام، دکتر فیاض، دکتر یوسفی و دکتر رجایی درآمد.

م. سرشک پس از دریافت درجه لیسانس از دانشگاه مشهد، برای تکمیل تحصیلات وارد دانشگاه تهران شد و از محضر استاد فروزانفر و دکتر پرویز ناتل خانلری بهره ها برد و با درجه دکتری در زبان فارسی از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و در کتابخانه مجلس سنا به کار پرداخت و سپس دانشیار گروه ادبیات فارسی و ادبیات تطبیقی دانشگاه تهران شد. ادامه مطلب را بخوانيد

                                     


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در شنبه نوزدهم شهریور 1390 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

افسوس عكس شهدا را ميبينيم ولي عكس شهدا عمل مي كنيم!!!


 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در جمعه هجدهم شهریور 1390 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


مترسكها

مترسكها ميدانند كه با بودنشان كلاغ ها از گرسنگي مي ميرند تفنگ پدربزرگم او هم ميداند كه قمري ها با صدايش از خواب مي پرند                                                                        وحتما زمستان هم از لخت كردن درختها رويش سياه است                                                                         سوسك هم فهميده كه با نبودنش شعر من كامل نيست     ولي من نميترسم كه با كندن علفي باد زمين خالي شود  

ولي من نميترسم كه با كندن علفي باد زمين خالي شود


 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت


صياد

مردان در صيد عشق چه بي رحمانه نامردن !.وقتي قلب زني را تسخير ميكنن ميندازنش جاي قلبايي كه قبلا شكار كردن!! و واسه شكار بعديشون چنگالاشونو تيز ميكنن! مردان در صيد عشق چه بي رحمانه نامردن


 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت


من مادر زمينم

من از روزنه هاي اين شب سياه مي آيم مثل درخت كهنسالي كه مرگ آخرين دايناسور را روايت مي كند . وقتي زمين خودش را تكان داد منظورم عصر يخبندان نيست حتي دورتر از آن ....من تولد خدا را هم به ياد مي آورم ...مثل كهنسال ترين لاك پشت حافظه گوياي تاريخ شده ام . در گور مي خوابم او هم مرا در خود جاي نميدهد . من آخرين موجودي هستم كه نفس ميكشد من مادر زمينم


 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در یکشنبه سی ام مرداد 1390 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت


سيگار

تو مثل سيگاري! اصلا نيكوتينم داري. تركت ميكنم چون باعث آزاري


 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 15:54 موضوع | لینک ثابت


در اين عصر شبيه سازي

در اين عصر شبيه سازي                  شبيه سازي سنگ از من                                                              هجوم درد برروحم  هجوم شب بر قلبم                                                             در اين عصر شب بي مرز سياه و زرد دلهامان  نبود عشق. سياست .ايدز. جنگ. فاجعه قرن                      دراين عصر سنگ و آهن   هجوم قرن دود و درد                                             همين عصري كه دلهمان ندارد يادي از باران              همين عصر سياه زرد                        رهايي تباهي مرگ                                                                                بارانهاي زجر آور    بارانهاي بنيان كن              بارانهايي كه ميخشكاند درخت پير همسايه      بارانهايي كه ميبارد در اين عصر سنگ و آهن


 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در شنبه دهم اردیبهشت 1390 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت


داستان تختخواب

من تختخوابي بودم خوشبخت زيرا شاهد بهترين لحظات زندگي يك زوج بودم و شايد هم با آنها در آن لحظات شريك بودم نميدانم. هرچه بود خيلي احساس غرور ميكنم حالا كه آتشم زده اند.. من تختي بودم دو نفره در فاحشه خانه اي در جنوب شهر تهران .تختي دو نفره رنگ و رو رفته و البته قديمي .هر شب جفت به جفت به روي من مي غلتيدند همه نوع آدمي مي آمد شامل آخوند- دكتر -بازاري و حتي كارگر اما نقطه اشتراكشان عريان شدن روي من بود و غلبه خوي حيواني آنها كه مرا سخت متعجب ميكرد. آن انسا نها دو بعد دارند آنها مانند حيواناتي خوشبخت روي من مي غلتيدند. صاحب فاحشه خانه مردي طماع بود او شمالي بود ومرا براي همبستري با زنش خريده بود. اما فاسق زنش را به جاي خودش روي من ديده بود . به همين سبب اين مكان مقدس را افتتاح كرد و زني كه اينجا روسپيگري ميكرد همان زن سابق خودش بود كه طلاقش داده بود......خلاصه هرشب ميگذشت و من راضي بوم اما همزاد تختي من كه مارا با هم دريك مغازه به فروش رسانده بودند وما روزها در آن مغازه نمناك با هم هم كلام بوديم ناراضي بود. او تختي يك نفره براي اتاق كودك بود .ناراضي زيراكودك مورد نظر تكرر ادرار داشت وهر شب گند ميزد به بيچاره .او هرشب با آب سرد شسته ميشد وپاك  زوارش در رفته بود بيچاره او.... اينها را با تلفن به من ميگفت حالا نپرسيد چجوري آخه توداستان همه چيز ممكنه .خلاصه آه او مرا گرفت وروزي ريختند به فاحشه خانه وآن را پلمپ كردند نميدانم كدام شير پاك خورده اي مكان را لوداده بود اموال فاحشه خانه مصادره شد و حكم به آتش زدن من دادند انگار من گناهكار بودم شايد هم بودم. خلاصه مرا در صبحي سرد آتش زدند تا عبرتي شود براي تختهاي ديگر تا ازاين غلطها نكنند.پايان عليرضا هلالي


 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت


خودسوزي

خودم را به آتش ميكشم در قاهره شايد در تونس انقلابي باشم  و شاعران بسرايند

انقلابها همه با آتش زدن من شروع شدند



 

نوشته شده توسط عليرضا هلالي در جمعه دوم اردیبهشت 1390 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت